خسته شده بود از این همه تحمل...
از اینکه بخواد همه رو راضی نگه داره
از اینکه بخواد همیشه بخنده و مشکلاتش رو به روی کسی نیاره
از اینکه نگه منم دلتنگم
از اینکه نگه منم درد دارم
از اینکه....
خیلی خسته بود،پر شده بود...صبرش لبریز شده بود...
صداش در اومد
داد زد
جیغ کشید
لباساشو پرت کرد
پاشو کوبید
گفت نمیخوام
گفت نمیخوام دوستی ای رو که فقط وقت خوشی میخوانت
گفت نمیخوام عشقی رو که فقط جواب بله رو میخواد و نه رو قبول نداره
گفت نمیخوام حرف بقیه باشه،منم آدمم،حرف منم گوش کنین
گفت نمیخوام دختر باشم
گفت نمیخوام دیگه درس بخونم
گفت نمیخوام دیگه مهربون باشم
گفت چرا همه قول میدن پیشم باشن،پشت و پناهم باشن،تکیه گاهم باشن،ولی بعد منو میرنجونن؟
به هق هق افتاد،شونه هاش لرزید و لرزید و های های گریه کرد
گریه میکرد و موهاشو چنگ میزد...
و من،صبا،تنها کاری که ازم بر میومد این بود که گوش کنم
به دردش
به شکایتش که هیچ کس گوش نمیداد،من باید گوش میدادم
آرشه رو برداشتم و نت ها رو به رقص درآوردم تا شاید آروم بشه،شاید گریه نکنه،شاید نگه چرا اون ازم طلبکاره،شاید نگه چرا اون با همه دخترا هست ولی به من که میرسه نیست،شاید نگه چرا کلمه نه رو قبول نمیکنن خیلی ها...
صدای تق منو از جا پروند...
سیم کارتشو شکونده بود....
و من،صبا،هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز اینکه بغلش کنم و بگم اشکال نداره خواهری،من پیشتم.... 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱۸ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()

صدای جیغی در جنگل پیچید و سیاهی و سکوت همه جا را فرا گرفت...
کمی بعد چشمانش را باز کرد،کلاغی رو سنگ نشسته بود و او را نگاه میکرد،چشمانش را به کلاغ دوخت
حس میکرد کلاغ نگرانش است
لبخندی از روی درد زد و کلاغ قار قاری کرد و پرکشید
سعی کرد از جایش بلند شود ولی درد موجب شد تا جیغ دیگری بکشد و از شدت درد دوباره بیهوش شود
این بار که چشمانش را باز کرد هوا تاریک تر شده بود و دردش کمتر
با احتیاط دست ها و پاهایش را جمع کرد،بدنش کوفته بود و خیسی روی پیشانیش خبر از خون حاصل از شکستگی سر میداد،ولی میتوانست سرپا وایستد و اوضاعش در حدی نبود که بمیرد...لااقل فعلا نمیمرد!!!

دور تا دورش را صخره و درختان انبوه فرا گرفته بود،کمی گشت،دیواره کوه را پیدا کرد اما راهی برای خروج نداشت
به آسمان نگاه کرد
تنها چیزی که یاد بود تاب خوردن بین دره بود بود و دیگر چیزی یادش نمی آمد...
صدای رعد و برق او را به خودش آورد...
چشمانش را باز کرد
در اتاقش بود
روی تختش خوابش برده بود
و خواب دیده بود... 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱٦ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()

یک سال گذشت
و با تمام وجود انتظار این یک سال را میکشید
منتظر بود سالش تمام شود و جلو آینه بایستد و با آن لبخند شیطنت آمیزش به خودش نگاه کند که چه تغییری کرده است
مدام با خودش عدد 22 را زمزمه میکرد و بعد از چند دقیقه خنده ای از سر خوشحالی وصف ناپذیری فضای اتاق را پر میکرد

لحظه ای ساکت بود و لحظه های بعدش میخندید و دور اتاق میچرخید و هر از چندگاهی هم سرش را از پنجره بیرون میبرد و با بادی که میوزید فریاد خوشحالی سر میداد

 این را فهمیده بود که زندگی ارزش آن را ندارد که در خودش فرو برود،غمگین باشد،تنها باشد،دوستی نداشته باشد
این را فهمیده بود که باید زندگی کرد،شاد بود،خندید و مشکلات را جدی نگرفت...
ساعت 2 بعد از ظهر چشمانش را بست،در دلش آرزویی کرد،شعش را فوت کرد...
خندید!! 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱٠ | ٧:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()

شیوا: خیلی جالبه...
صبا: چی خیلی جالبه؟
شیوا: اینکه وقتی باهاش حرف میزنم عین اون اول حرف زدن خندم میگیره و همش میخندم و اونم منو میخندونه...نمیدونم....
صبا: ببین،تو الان مغزت از مغز منم پیچیده تر شده...دوباره یه ماجرا رو تکرار نکن
شیوا: من حواسم به خودم هست!!!
صبا: *ساکت و با چشمانی نگران به شیوا نگاه میکند* 
شیوا: اصلا به قول بابا مگه همیشه باید یکی باشه؟معلومه که نه!!! خودم از پس همه کارام بر میام!! صدای اون جیغ جیغونکتو در بیار اصلا دلم گرفت یهو!!!!
صبا: *در حالی که از تند تند حرف زدن خواهرش خنده اش گرفته آرشه را روی ساز میگذارد* اسمش ویالونه!  



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٧ | ٢:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()

بوی بارون تمام اتاق رو پر کرده بود...
صدای شرشر بارون،ناله ی ویالون،صدای شات زدن دوربین و صدای جیغ ناشی از خوشحالی شیوا توی محوطه مجتمع پر شده بود
هر از چندگاهی از بالکن آویزون میشد و اجازه میداد باد بین موهای فرفریش حرکت کنه و افشونشون کنه و وقتی که دیگه باد نمیومد با شیطنت به خواهر جدیش نگاه میکرد که داشت نت هاشو تمرین میکرد
صبا در مقابل این شیطنت ها لبخند میزد و هر از چند گاهی میومد دم درب بالکن تا کمی باد به صورتش بخوره و نت های گیر کرده توی گوشش رو با خودشون ببره
صبا به خواهرش نگاه میکرد که چقدر ذوق داشت و خوشحال بود که بعد از چندماه دوباره خودش شده بود
شاد...
خندون...
شیطون... 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٥ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()

سلام
سلامی دوباره و کلی دلتنگی

چند وقته به وبلاگم سر نزدم؟اصلا ازش پرسیدم حالت خوبه؟رو به راهی؟بازدید روزانت چطوره؟کسی ازت انتقاد نکرده؟

دوباره برگشتم،اونم چه برگشتنی....

نقاشی کشیدن از ذهنم پاک شده،کامل!!!!
مدادمو دستم گرفته بودم ولی هیچی یادم نبود،انگار یکی یه پاک کن گنده برداشته و اون قسمت رو تمیز تمیز کرده...
از اول شروع کردم به نقاشی کشیدن،خط صاف/دایره/مثلث...
دیگه تنهاش نمیذارم،نمیذارمم کسی باعث بشه که تنهاش بذارم...

دوباره شروع میکنم!!!
اول از همه،گردگیری!!!!!!!!!!!!  :دی



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۳ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()

این پست مال تابستون بودش که سرکار میرفتم!!!! :دی
چرا منتشر نشده بود؟!؟!؟ :دی

---------------------------------------------------------------- 

سلام سلام،چند وقته ننوشتم؟ :دی
خدایی زیاد وقت نمیشه بنویسم توی وبلاگ گیگیلی عزیز خیشگیلم،ولی از یاد نبردمش که!!
بعدشم کار و زندگانی و درس و دانشگاه مگه میذاره!
خلاصه...
بعد عمری منم جزو انسان های شاغل محصوب شدم و سرکار میرم و لی لی لی لی لی دست دست!! :دی
 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٥ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۳ | ۳:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()