بوی بارون تمام اتاق رو پر کرده بود...
صدای شرشر بارون،ناله ی ویالون،صدای شات زدن دوربین و صدای جیغ ناشی از خوشحالی شیوا توی محوطه مجتمع پر شده بود
هر از چندگاهی از بالکن آویزون میشد و اجازه میداد باد بین موهای فرفریش حرکت کنه و افشونشون کنه و وقتی که دیگه باد نمیومد با شیطنت به خواهر جدیش نگاه میکرد که داشت نت هاشو تمرین میکرد
صبا در مقابل این شیطنت ها لبخند میزد و هر از چند گاهی میومد دم درب بالکن تا کمی باد به صورتش بخوره و نت های گیر کرده توی گوشش رو با خودشون ببره
صبا به خواهرش نگاه میکرد که چقدر ذوق داشت و خوشحال بود که بعد از چندماه دوباره خودش شده بود
شاد...
خندون...
شیطون... 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٥ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()