یک سال گذشت
و با تمام وجود انتظار این یک سال را میکشید
منتظر بود سالش تمام شود و جلو آینه بایستد و با آن لبخند شیطنت آمیزش به خودش نگاه کند که چه تغییری کرده است
مدام با خودش عدد 22 را زمزمه میکرد و بعد از چند دقیقه خنده ای از سر خوشحالی وصف ناپذیری فضای اتاق را پر میکرد

لحظه ای ساکت بود و لحظه های بعدش میخندید و دور اتاق میچرخید و هر از چندگاهی هم سرش را از پنجره بیرون میبرد و با بادی که میوزید فریاد خوشحالی سر میداد

 این را فهمیده بود که زندگی ارزش آن را ندارد که در خودش فرو برود،غمگین باشد،تنها باشد،دوستی نداشته باشد
این را فهمیده بود که باید زندگی کرد،شاد بود،خندید و مشکلات را جدی نگرفت...
ساعت 2 بعد از ظهر چشمانش را بست،در دلش آرزویی کرد،شعش را فوت کرد...
خندید!! 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱٠ | ٧:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()