صدای جیغی در جنگل پیچید و سیاهی و سکوت همه جا را فرا گرفت...
کمی بعد چشمانش را باز کرد،کلاغی رو سنگ نشسته بود و او را نگاه میکرد،چشمانش را به کلاغ دوخت
حس میکرد کلاغ نگرانش است
لبخندی از روی درد زد و کلاغ قار قاری کرد و پرکشید
سعی کرد از جایش بلند شود ولی درد موجب شد تا جیغ دیگری بکشد و از شدت درد دوباره بیهوش شود
این بار که چشمانش را باز کرد هوا تاریک تر شده بود و دردش کمتر
با احتیاط دست ها و پاهایش را جمع کرد،بدنش کوفته بود و خیسی روی پیشانیش خبر از خون حاصل از شکستگی سر میداد،ولی میتوانست سرپا وایستد و اوضاعش در حدی نبود که بمیرد...لااقل فعلا نمیمرد!!!

دور تا دورش را صخره و درختان انبوه فرا گرفته بود،کمی گشت،دیواره کوه را پیدا کرد اما راهی برای خروج نداشت
به آسمان نگاه کرد
تنها چیزی که یاد بود تاب خوردن بین دره بود بود و دیگر چیزی یادش نمی آمد...
صدای رعد و برق او را به خودش آورد...
چشمانش را باز کرد
در اتاقش بود
روی تختش خوابش برده بود
و خواب دیده بود... 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱٦ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : صبا | نظرات ()